سـتـارخان گُـرد آزادي

امير چهره گشا

 

مردان تو سر سختند و يك رنگ

با خون خود شويند از دامن خود ننگ

زحمتكش صلحند و هم دشمن كش جنگ

از نهضت تو ملتي بيدار گرديد

مديون مردان تو شد ايران آزاد

                                                       مفتون اميني

 

وقوع انقلاب مشروطه يكي از مهم ترين رخدادهاي تاريخ ايران به شمار مي رود و شناخت كامل اين انقلاب مي تواند تأثير بسياري در زندگي و هدف جامعه كنوني ما داشته باشد.متأسفانه كلمه مشروطه در عصري كه اين انقلاب به وقوع پيوست كلمه اي نامأنوس و ناشناخته در بين مردم جامعه ايران بود ولي در قسمتهايي از كشور از جمله آذربايجان ، مردم اين ديار با ماهيت اين كلمه آشنايي جزئي داشتند كه از دلايل اين كار مي توان از رفت و آمد تجار اين ديار به كشورهاي همسايه از جمله روسيه و تركيه ، وليعهدنشين بودن شهر تبريز و به تبع آن سكونت افراد فرهيخته و آگاه جامعه ايراني و نيز خارجي هايي كه در نظامهاي حكومتي كشور متبوعشان  مشروطيت و از همه مهمتر وجود روحیة ظلم ستیزی در مردم این سامان را نام برد.

با اين توصيف ، وقتي نداي مشروطه خواهي از تهران به گوش اين منطقه رسيد   بي درنگ به هواخواهي و طرفداري از آن برخاستند چون به اين درجه از بينش و آگاهي رسيده بودند كه مي خواستند حاكم و سرنوشت خويش باشند و به حق نيز لايق بودند كه نظام حكومتي مشروطه در كشور برقرار شود. پس بي دليل نيست كه بگويم « قيام دلاورانة تبريز ، عليرغم بن بستي كه به نظر مي رسيد بدان منتهي شود ، بي ترديد وضعيت را نجات داد. زيرا اين اقدام به ديگر شهرهاي ايران ، خاصه اصفهان و رشت فرصت داد تا از فلجي كه در نتيجة كودتا بر تمامي ملت ، به استثناي ایالت آذربايجان ، عارض گشته بود ، رهائي يابند ... »1  بالاخره پس از كش و قوسهاي فراوان ، انقلاب مشروطه كه خواست تمام مردم ايران بود ، پيروز شد و ... اما نبايد از نقش دو كشـور انگلستان و شـوروي در اين انقلاب غافل شـد.

انگلستان كه دستش از دربار ايران بريده شده بود به حمايت از مشروطه خواهان برخاست تا از اين طريق بتواند در مجلس نفوذ كرده و به منافع خود در ايران دست يابد. از طرفي انگليسي ها  مي دانستند كه با وجود مردمان روشنفكر و آگاه هرگز به اهداف خود نمي رسند. بعد از به توپ بستن مجلس اول اين امكان براي آنها و نيزروس ها به وجود آمد كه بتوانند بسياري از سران و مجاهدان مشروطه را شناسايي كرده و در پي فرصت مناسب آنها را از سر راه خود بردارند كه البته بعدها به واسطة همين كارشان موفق شدند انقلاب مشروطه را از مسير اصلي اش منحرف كرده و راه را براي حكومت مستبدان هموار كنند. با اين حال « انقلاب مشروطيت ایران فصل جديدي در تاريخ  پرافتخار کشور ما گشود و نشان داد كه هنوز هم خاك ایران زمین از وجود چهره هاي تابناك و سرافراز و پيكارجو ، تهي نيست و در اين ديار بازهم آزادمرداني هستند كه بخاطر آزادي و رهائي از چنگ استبداد و حكومت مطلقه تا پاي جان مي ايستند و در اين راه شربت شهادت مي نوشند. »2كالبد شكافي كامل انقلاب مشروطه در اين جا مدنظر نگارنده نمي باشد اما با ديدي منصفانه و به دور از هرگونه تعصب و پيشداوري و تنها براساس مستندات موجود ، پرداختن به زندگي و مبارزات يكي از شخصيت هاي اصلي و تأثيرگذار بر اين رويداد مهم ، ستارخان سردار ملي ، و مظلوم ترين بخش از تاريخ انقلاب مشروطه ، فاجعة پارك اتابك تهران هدف اصلي اين نوشته مي باشد.

تحليل شخصيت ستارخان :

ستار قره داغي در سال 1245 هـ . ش در منطقه قره داغ  آذربايجان به دنيا آمد. در مورد محل دقيق تولد ستارخان اطلاعات دقيقي در دست نيست. عده اي محل تولدش را محال « گؤرمه دوز » و عده اي نيز روستاي « سوچولي » و برخي نيز روستاي « ماسكاران » ذكر مي كنند. ولي آنچه مهم است او در منطقه قره داغ آذربايجان به دنيا آمده است و به همين سبب نيز در تاريخ با نام ستار قره داغي از وي ياد مي شود.3

وي سومين فرزند حاج حسن قره داغي بزاز دوره گرد بود. ستار نيز مثل هزاران طفل هم سن و سالش از رفتن به مدرسه يا مكتب و نشستن در پاي درس معلم محروم بود. وی كه پس از كوچ خانواده اش به تبريز در جريان درگيري با عمّال مظفرالدين ميرزا وليعهد وقت زخمي شده بود با پادرمياني عده اي از دوستان پدرش از مرگ حتمي نجات يافته به زندان نارين قلعۀ اردبيل فرستاده مي شود. وي مدت دو سال تمام در نهايت سختي ، زندگي شاقي را گذرانيد. كسي از حال وي خبر نداشت و حتي مجاز نبود با محبوسين ديگر ملاقات كند.4 تا اينكه پس از مدتي با همدستي يكي از زندانيان موفق به فرار می شود. « ستارخان پس از آزاد شدن از حبس که رنج فراوانی کشیده بود بر كينه و انتقامجوئيش افزوده شد و مصمم گرديد كه هرقدر بتواند با دولتيان ضدیت و مخالفت نمايد. وقتيكه بر اسب و تفنگ مسلط شد ، بر ضديت دولت شروع كرد گاهي دولتيان را غارت کرده بفقرا و ضعفا كمك ميكرد و از بيچار گان دستگيري مينمود. گاهي زنداني شده زماني فرار مي كرد و وقتيكه به كسب و كار عادي مشغول ميشد ، دولتيان او را راحت نمي گذاشتند. »5

پس از مدتي ستار بنا به درخواست پدرش و به كمك دوستان و نيز پول هايي كه بي دريغ نثار مسند نشينان و سر رشته داران مي كند ، حكم بخشودگيش را به دست مي آورد و به تبريز بازمي گردد. بعد از مراجعت به تبريز « با پادرمياني و توصية « رضا قلي خان يكاني » با عنوان قره سواران ، مأمور حفاظت راه خوي ، سلماس و مرند مي شود. كارداني و رشادت ستار در اين مأموريت مايۀ شهرت او مي شود ، تا جايي كه جزو تفنگداران ويژة وليعهد پذيرفته مي شود. »6 ستار تا شروع انقلاب مشروطيت ، در شهرهاي مختلف و حتي ممالك همجوار به كارهاي مختلفي اشتغال داشته است. او مدتي به عنوان كارگر عادي در ساختمان راه آهن قفقاز كار مي كند و پس از آن چند صباحي در ايروان در يك كارخانه آجرپزي سركارگر مي شود. ستارخان همچنين در معادن نفت باكو هم به كار حفاري پرداخته است و به ادعايي گويا در نهضت هاي كارگري آن ديار هم شركت كرده و با گروه همت ( اجتماعيون و عاميون ) همكاري داشته است.

همزمان با شروع انقلاب مشروطيت ، راه نويني پيش پاي ستارخان باز مي شود و مبارزة او معني و مفهوم گسترده تر و عميق تري پيدا مي كند. وقايع انقلاب مشروطيت در پرورش و درخشندگي استعداد و قابليت ستارخان تأثير بسزايي     مي گذارد. شعله هاي پالاينده اين انقلاب و قدرت آفرينندة آن باعث چنان تحولي در وجود وي مي شود كه از ستار ماجراجو و سركش ، ستار انقلابي و سردار ملي مي سازد.

آري  انقلاب مشروطيت انبار باروتي بود در مرز پوسيدگي و موقعي كه منفجر شد اركان تحجّر فكري را ، اگرنه به كلي ، از خيلي لحاظ ها ، نابود كرد. بزرگترين تأثير مشروطيت ، در جهت اجتماعي بود ... مشروطيت حادثه اي بود تا مردم ايران ، ظرفيت قرن ها پنهان ماندۀ اجتماعي خود را كشف كنند و انساني كه سرش را مي انداخت به پايين و به كسب و كار خود ادامه مي داد فهميد كه در نهاد او چيزي به عنوان ظرفيت اجتماعي وجود دارد. مشروطيت به فردي كه در طول قرون ، آگاهي درستي به چگونگي از بين بردن معضلات اجتماعي حيات خود نداشت ، آموخت كه دست روي قلب خود بگذارد و بداند كه چيزي اجتماعي در آن مي تپد و چيزي اجتماعي از مركز قلب به سوي تمام بدن ، درون خود و گلبولهاي خون ، جريان پيدا مي كند و از فرق ِ سر تا نوك پا را از حرارت وصف ناپذيري سرشار مي كند.

 اين حرارت از فرد عادي ، ستارخان مي سازد ، چراكه وي ، از چيزي اجتماعي كه از ديناميسم تاريخي برخوردار است در وجود خود پيدا مي كند و براي  پركــردن  آن  ظرفــيــت خود پيدا مي كند و براي پركردن آن ظرفيت اجتماعي، تفنگ ديناميسم در دست مي گيرد.7

عزيمت ستارخان سردار ملي به تهران و پيدايش زمينه هاي استيلاي استبداد بر مشروطيت:

چنانكه در مقدمة اين نوشته نيز اشاره شد در اوايل اسفند ماه 1288 هـ . ش يك رشته اقدامات مشترك از طرف دو سفارتخانه انگليس و روس در تهران براي پايان دادن به كار مجاهدان و تصفيه حساب با ستارخان و باقرخان آغاز گرديد.

ستارخان و باقرخاني كه با رهبري مردم آذربايجان ، انقلاب مشروطه را به سرانجام مقصد نهايي اش كه همانا مبارزه با استبداد بود رسانده بودند بايد از سر راه برداشته مي شدند. شجاعت ها و بي باكي هايي كه در آذربايجان در راه به ثمر رساندن انقلاب مشروطه و حفظ آن به خرج داده شد آنچنان گسترده و در عين حال شورانگيز و ماندگار است كه در اين چند سطر حتي نمي توان آنها را بصورت تيتر وار برشمرد ولي بايد اذعان داشت به اينكه انقلاب مشروطيت همه ثمرات نيك و آزاد مآبانه و قانونمند و ترقي خواهانه اش را وامدار آذربايجان و آذربايجاني است و بس . بالاخره با اقدامات و دسيسه هاي دو دولت انگليس و روس ، رهبران مجاهدان خاصه سردار و سالار ملي در ميان دريايي از تحريك ها و بدخواهي ها و كينه توزيهاي شخصي شناور بودند. در تبريز مخبرالسلطنه كه مناسب ترين آلت اجراي اين توطئه بود با دسيسه هاي روزافزون روزگار را برآنها تلخ كرده و با دست دو كنسولگري بر آنها فشار مي آورد. مركزنشينان نيز به عناوين گوناگون از آنها مي خواستند كه هرچه زودتر راهي تهران بشوند. سپهدار وزير جنگ ، سردار اسعد ، معزالسلطان و عضدالملك از آنها دعوت مي كرنند كه هرچه زودتر به تهران بيايند تا به پاس خدمات خود مشمول عنايات ملوكانه (!) شوند.

ناگفته نماند كه روس ها بيش از همه از نفوذ معنوي ستارخان و باقرخان در ميان ملت و احترامي كه مردم نسبت به آنها داشتند نگران بودند و براي دوري آنها از آذربايجان دست به مانورهاي سياسي زدند و به دولت ايران فشار آوردند تا اين دو را به تهران احضار بكنند. از طرفي هم دولت نمي توانست چنين درخواستي را از ستارخان و باقرخان بنمايد چون محبوبيت و معروفيت ستارخان در ايران و ساير كشورهاي دنيا مخصوصاً در حوزۀ علمية نجف به اندازه اي بود كه هضم كلمۀ تبعيد و يا احضارشان از طرف دولت براي ملت ايران غيرممكن و مخاطرات زيادي در برداشت.8 با اين همه ضمن طرح موضوع از طرف مخبرالسلطنه ، ستارخان پس از اطمينان از چند و چون كار براي اينكه بهانه به دست روس ها نيفتد پس از مشورت با زعماي مردم تبريز تصميم به مسافرت اجباري به تهران گرفت.سردار و سالارملي ناگريز شدند دو روز پيش از سال نو ، يار و ديار را ترك گفته به سوي تهران روانه شوند. پروفسور ايوانف با استناد به برخي از آرشيو وزارت خارجۀ روسيۀ تزاري مي نويسد : « سردار و سالار بزور تفنگچيهاي يپرم خان و سردار بهادر مجبور به ترك تبريز شدند. »9 در كتاب تاريخ هيجده ساله آذربايجان نيز آمده است : « روزنامه شمس نوشته سردار و سالار را با زور يفرم خان و سردار بهادر از تبريز بيرون كردند نیزدروغ های دیگر نوشته که انجمن ایالتی ناگزیر شده نگارشی بیرون داده دروغ بودن آنها را باز نماید که آن نوشته نیز در شمس چاپ یافته. از كتاب آبي بر مي آيد روسيان از دولت خواستار شده اند كه اگر ستارخان و باقرخان به دلخواه از تبريز بيرون نرفتند با دست يفرم خان و سردار بهادر بيرونشان كنند ولي اينان پاسخ داده اند به چنان كاري نخواهند برخاست. »10 در ردّ اين دعا كه يفرم خان و سردار بهادر به چنان كاري نخواهند برخاست يا نمي توانند به زور متوسل شوند مي توان گفت كه « هم دولت  « انقلابي » و هم سرداران دو سياست استعماري براي اجراي بسياري از نقشه ها به دست وي [ يفرم خان ] كه از ديگري ساخته نبود بوجود او احتياج داشتند ... و نيز سردار بهادر فرزند سردار اسعد مرد نيرومند سياست بريتانيا بود. »11 پس به روشني معلوم مي شود كه يفرم خان وسردار بهادر در پرتو چنين قدرت هايي و حمايت هايي توانستند سردار و سالار را از خانه و كاشانه خود به تهران بفرستند.12 به راستي براي مردم تبريز بسيار  دشوار  بود  كه دو قهرمان ملي و نامدار خويش را در چنان اوضاع و احوالي راهي تهران كنند. در اين روز بازار شهر تعطيل شده بود و در خيابان هايي كه به جاده تهران منتهي مي شد اجتماع عظيمي از مردم ديده مي شد كه با حال تأثر و تاسف غيرقابل وصف در ميان طوفان احساسات و فرياد زنده باد سرداران ملي – پاينده باد مشروطيت ، آنان را بدرقه مي كردند.

در همه شهرها و قصبات ميان تبريز و تهران از طرف مردم استقبال و همراهي  بي نظيري به عمل آمد مخصوصاً مردم شهر زنجان مهمانان گرامي خودشان را تا چند فرسخي شهر استقبال كردند و حتي چند روز آنها را در شهرشان نگه داشتند و از آنها پذيرايي كردند. عده اي از نمايندگان مجلس و مشروطه خواهان معروف نيز از تهران به قزوين آمدند و منتظر ورود ستارخان و باقرخان بودند. درنهايت سردار و سالار ملي در ميان استقبال گرم مردم تهران وارد اين شهر شدند.

پس از آن ، روزانه صدها نامه و تلگراف شادباش از مردم شهرستان ها مي رسيد و مردم از پاسداري مجاهدان قهرمان دريغ نمي كردند ولي افسوس كه دشمن كينه توز در كمين آنها بود. خود سرداران نيز مي دانستند كه نبايد منتظر باشند از آن همه وعده و وعيد به يكي جامه عمل پوشانده شود تنها كاري كه براي آنها انجام دادند سكونت موقتشان و نيز تخصيص حقوقي براي آنها بود تا سر فرصت حساب هايشان را تصفيه كنند. شهر تهران در آن روزها اوضاع و احوال مناسبي نداشت و شهر به عرصة نبردي سهمگين بين گروههاي مختلف كه براي به دست آوردن قدرت يا از دست ندادن قدرت تلاش مي كردند ، تبديل شده بود. سردار و سالار نيز در بحبوحة اين كشاكش ها به تهران رسيدند و از همان بدو در شبكه تار عنكبوت شيطاني اين دسته بندي ها افتادند.13 چنين محيطي براي آنها اساساً ناشناخته بود. طبيعت يكرنگ آنها گنجايش درك آن همه دو رنگي را نداشت. تمام جريانات موجود در تهران از آن روز تا 15 مرداد 1289 هـ . ش كه فاجعة پارك اتابك رخ داد قدم به قدم نشان داد كه اين آشفتگي ها هر انگيزه كه براي آنها بتراشد براي رسيدن به يك هدف معين يعني سركوبي سالار و سردار ملي مورد استفاده قرار مي گيرد و دستهاي نيرومندي كه آنها را از تبريز كند در اينجا هم لحظه اي از دنبال كردن آنها و سوق دادنشان به ورطه فلاكت بار آسوده نبود.14 در اين مدت كه ستارخان و باقرخان در تهران حضور داشتند كابينة سپهدار ساقط شده و كابينه مستوفي الممالك به روي كار آمد. دولت مستوفي طرح مبني بر خلع سلاح تمام مجاهديني را كه رسماً در خدمت دولت نبودند را تصويب كرد.

شايد دليل عمدة اين طرح نيز مُهر نامه اي توسط ستارخان بود كه از طرف اعتداليون ، طرفدار حكومت سپهدار بودند به نايب السلطنه نوشته شده بود كه بر اثر دوستي ستارخان با سالارملي ، وي مجبور به امضاي اين نامه شد و مستوفي الممالك به واسطة اين كار سردار ملي ، در صدد دشمني با وي برآمد. اين امضا يكي از بزرگترين اشتباهات سياسي ستارخان بود هرچند بعداً سردار از امضاي نامه پشيمان شده و حتي عودت آن را از نايب السلطنه خواستار شده بود ولي به بهانة شماره خوردن نامه از استرداد آن خودداري كردند و ستارخان نيز ناخواسته وارد بازي هاي سياسي و جناح بنديهاي حزبي شد.15

در همان روزهاي نخستين خلع سلاح مجاهدين ، قواي بختياري را در ردة قواي مسلح دولتي قرار دادند تفنگداران سپهدار نيز تحت همين عناوين از حدود شمول اين قاـنون خارج شد. اين قانـون فقط گروه معـزالسلطـان ، ضرغـام السلطنـه و نيـز مجاهدان آذربايجان را شامل شد. مجاهدان نمي توانستند اين حيله ها را نفهمند. براي آنها بسي دردناك بود كه شاهد شكست اهداف انقلابي خودشان كه همانا برچيده شدن حكومت استبداد در جامعه بود ، باشند و دردناك تر اينكه با اين طرح ناگزيرند ميدان را ترك كنند و قدرت را به نمايندگان طبقاتي بسپارند كه نهضت عليه آنها آغاز شده بود.

به همين علت هرگاه كه سردار ملي به آنها توصيه مي كرد كاري نكنيد كه همه كاسه كوزه ها را بر سر ما بشكنند آنها به سختي مي پذيرفتند.16 آنها با كوچك ترين تحريكي از جاي به در مي شدند بدون اينكه تشخيص بدهند دست هايي سعي دارد آنها را قدم به قدم در سراشيب فاجعه به پيش براند و جنگ را بر آنها تحميل  كند. خود ستارخان هم با اينكه احساس مي كرد لبة تيز تحريكات متوجه او و يارانش است تا آخرين لحظه تصور نمي كرد كشت و كشتاري در كار باشد. وي همواره فكر مي كرد هدف دولتيان در حدود خلع سلاح كردن آنها است و اگر اسلحه ها را تسليم كنند بلا از آنها دور خواهد شد چنانكه تا لحظة آخر و تا آنگاه كه صداي نخستين گلوله در پارك پيچيد مي گفت : مگر دولت ديوانه است كه براي چند قبضه تفنگ مردم را به توپ ببندد ؟

بالاخره روز 14 مرداد فرارسيد. ستارخان و باقرخان مجاهدان را در پارك اتابك  جمع كردند تا اسلحه ها را تحويل دهند. امير خيزي با سردار اسعد به مذاكره نشسته بود تا مانع هرگونه درگيري بين طرفين شود. وي در مورد گفتگوهايشان با سردار اسعد مي نويسد : « هنوز مذاكرات ما تمام نشده بود كه پيش خدمت وارد اتاق شد و مي خواست چيزي بگويد چون مرا ديد به روي سردار اسعد نگاه كرد. سردار گفت هرچه مي خواستيد بگوييد بگوييد. گفت به واسطة تلفن خبر دادند كه سردار محيي به سفارت عثماني رفت ، گفت برود و ديگر اينكه ضرغام السلطنه با سواران خود مي خواهد از شهر بيرون برود ، گفت ممانعت نكنند بگذارند هرجا كه مي خواهد برود. »17بدین ترتیب گروه ضرغام السلطنه و سردار محیی از معرکه جان سالم بدر بردند و حال نوبت تسویه حساب با مجاهدان آذربایجانی بود.

ستارخان آقاي يكاني را مأمور نام نويسي از مجاهدان و تحويل گرفتن تفنگ هايشان كرده بود كه ناگهان دو تن عثماني از كاركنان سفارت به نام جميل بيك و جمال بيك به آنجا آمدند. يكي از ايشان در ميان مجاهدان به گفتار پرداخته چنين گفت : « اين مجاهدان در راه آزادي تلاش ها كرده اند و بيشتر ايشان پدر يا برادر يا پسر خود را از دست داده اند. تفنگ ها را نيز در جنگ از دست دشمن بيرون آورده اند اين رفتار دولت با اينان بيدادگرانه است. »18مجاهدان نيز در پارك براثر گفتار تحريك آميز اين عثماني برانگيخته مي شوند و عليرغم اينكه سردار و سالار ملي نمي خواستند خود را به جنگ و برادركشي بيالايند و نيرويي كه تا ديروز عليه تبهكاراني چون صمدخان و شجاع نظام به كار گرفته مي شد عليه دولتي به كار گيرند كه به هر حال عنوان دولت مشروطه را داشت. از طرف ديگر قطع تلفن كه مانع از گفتگوي ستارخان با سردار اسعد شد زمينه را براي درگيري كه از چندی پيش تدارك ديده بودند ، فراهم ساخت. جنگي كه سردار از آن اجتناب داشت بر او و يارانش تحميل شد. در طي اين جنگ كه تا پاسي از شب به طول انجاميد ، ستارخان كسي كه در نبرد يازده ماهه با قواي محمد علي ميرزا و از جمله با نيروي قزاقها بارها به نحو معجزه آسايي از مرگ نجات يافته بود، زخمی شد. گلوله اي كه در آستانة سالگرد مشروطيت به عنوان پاداش ( عنايات ملوكانه ) به وي داده شد زانوي او را در هم شكست و او را تا پايان زندگي كه چندان طولاني نشد عليل و خانه نشين كرد. مجاهدان كشته و تسليم شدند.19 نيروهاي مهاجم كه بنابه گفته كسروي شب پيش آمادة اين جنگ بودند ( مثل اينكه اين جنگ از پيش طراحي شده بود و بايد اجرا مي شد چه مجاهدان اسلحه ها را تسليم مي كردند و يا تسليم نمي كردند ) « پارك را چنان به جاروب غارت روفتند كه به نوشته امير خيزي كه خود يكي از محصوران پارك بود حتي لوحۀ افتخاري را كه مجلس بپاس سختكوشيها و جانبازيهاي اين بزرگمرد و ساير همرزمان از جان گذشته اش به او اعطاء كرده بودند ، ربودند. »20سردار پس از زخمي شدن به اتفاق باقرخان و پسر ده ساله اش یداله خان ، به خانة صمصام السلطنه برده شد. « خود سردار را عقيده بر اين بود كه مرا يكي از كسان خود من زد اسم او را هم گفت كه فلاني بود و دليلش هم آن بود كه ميگفت آنجا كه من تير خوردم محلي نبود كه در معرض تير واقع شود. در ميان راهروئي كه يك روزنه هم نداشت تيري از خارج محال بود بآنجا برسد.»21 امير خيزي هم مي نويسد : « روزي مرحوم سردار اسعد به عيادت سردار آمده بود و از اين پيش آمد ناگوار اظهار تأسف مي كرد و سردار هم چيزي نمي گفت ولي معلوم بود كه از سخنان سردار اسعد چندان دلخوش نيست تا آنكه سردار اسعد گفت سردار اي كاش اين تيري كه به پاي تو خورد به چشم جعفرقلي مي خورد ( مقصود سردار بهادر است ). سردار چون اين شنيد حوصله اش سر رفت و گفت : خود مي كشي حافظ را ، خود تعزيه مي داري؟ »22

طولي نكشيد كه خانه محقري براي سردار ملي تهيه شد و وي با حال بيماري به آنجا نقل مكان كرد و اينك كه ديگر دستش از هر كاري كوتاه شده بود جز معدودي دوستان نزديك كه پيوسته از شمار آنها كاسته مي شد كسي به ديدن او نمي رفت. اما عاقبت سردار ملي ، كسي كه روزي دل هاي مردم سراسر ايران با شنيدن نام مباركش مي تپيد در 25 آبان ماه 1293 هـ . ش زندگي حماسي و  پر درد و رنجش را در كنج خانه اي محقر به پايان رسانيد و در شهر ري در جوار حضرت عبدالعظيم رخ در نقاب خاك كشيد. باقرخان سالار ملي نيز پس از دو سال از فوت ستارخان هنگامي كه همراه مهاجرين به كرمانشاه مي رفت در آبان ماه 1295 هـ . ش در يكي از روستاهاي قصرشيرين به دست چند ناجوانمرد مهمان كش در سن 55 سالگي به شهادت رسيد و بعدها در قبرستان طوبائيه تبريز به خاك سپرده شد.23

اين است رسم روزگار. سردار و سالار ملي قبل از مخبرالسلطنه ها و ساير مستبدين به ديار باقي شتافتند. اكنون هيچ يك از اينان در ميان ما نيستند آنچه از آنان باقي مانده است افتخاري است در يك سو و بدنامي و ننگي در سوي ديگر. آري به قول صمد بهرنگی « آزادگان و رزمندگان از ميدان به در شدند و به گمنامان تاريخ پيوستند و فرصت طلبان و طاووس صفتان ماندند و شدند رجال صدر مشروطيت و دانشمندان پرقدر و قيمت! »24

منابع و پي نوشت ها :

1.        انقلاب مشروطيت ايران ، ادوارد براون ، ترجمة مهري قزوينی ، ص 250

2.       انجمن هاي سرّي در انقلاب مشروطيت ، اسماعيل رائين  ، ص 1

3.       ابراهیم صفایی به اشتباه قره داغ ، محل تولد ستارخان را 23 کیلومتری مهاباد ذکر می کند. ر.ک : رهبران مشروطه ، ابراهیم صفایی ، ص 387

4.       قيام آذربايجان و ستارخان ، اسماعيل اميرخيزي ، ص16

5.       دو قهرمان آزادي ، جاويد ، ص9

6.       دو مبارز جنبش مشروطه ، رئيس نيا –  ناهيدي آذر ، ص12

7.       طلا در مس ، رضا براهني ، ص 199  

8.       ر.ك : عاملين فاجعه شوم پارك اتابك و تراژدي ستارخان ، دكتر محمد حسن پدرام ، ص220

9.       برخي ملاحظات پيرامون تاريخ انقلاب مشروطه ، حميد نامور ، صص 304- 303

10.    تاريخ هيجده ساله آذربايجان ، احمد كسروي ،  ص 110

11.    برخي ملاحظات پيرامون ... ، ص 304

12.    درست 13 روز از اعزام ستارخان به تهران می گذشت که خانه و کاشانه او را قشون تزار آتش زد و اثاثیه اش را غارت کرد ، خانواده اش از طریق قفقاز عازم مشهد مقدس شده و توسط خلیل خان ارک به تهران منتقل می شوند. ر.ک : دیدار با همرزم ستارخان ، نصرت اله فتحی ، به کوشش رضا همراز ،    صص 273- 272

13.    رحيم رضازاده ملك در كتاب چكيده انقلاب حيدر خان عمواوغلي مي نويسد : ستارخان و باقرخان بدون آنكه بخواهند و يا مطالعه كرده باشند و بدي و خوبي آن را سنجش كرده باشند در رأس حوادث و وقايعي كه بدبختانه به ضرر خود آنها و مشروطيت بود قرار گرفتند و به تقويت صف مخالفين انقلابيون پرداختند.ر. ك : چكيده انقلاب حيدرخان عمواوغلي ، رحيم رضازاده ملك ، ص177

14.    ستارخان قبلاً نيز پي به نقشه مخالفان آزادي و مشروطه برده بود چنان كه قبل از عزيمت به تهران در تلگراف خانه تبريز در مشاجره اي كه با مخبرالسلطنه داشت به باقرخان گفته بود جناب سالار اين آقايان مي خواهند ما را به كشتن داده قبر ما را امامزاده كنند. ر. ك : قيام آذربايجان و ستارخان ، ص413

15.    ر. ك : دو مبارز مشروطه ، ص 137

16.    تاريخ هيجده ساله ... ص 132

17.    قيام آذربايجان و ستارخان ص 485

18.    تاريخ هيجده ساله ... ص 135

19.    در اين واقعه طبق برخي گفته ها بيش از هيجده تن از مجاهدان كشته و در حدود چهل تن از آنها زخمي شدند.

20.    دو مبارز مشروطه ، ص 153  

21.    برخي ملاحظات پيرامون ، ص 319

22.    قيام آذربايجان و ستارخان ، ص 503    

23.    ر.ك : پيشگامان تاريخ و فرهنگ آذربايجان ، امير چهره گشا ، ج1، ص170

24.    مجموعه مقاله ها  ،  بهرنگی ، ص 33